تبليغاتX
راحیل

راحیل

یارب تو چنان کن که پریشان نشوم

آخر سال...من و خدا

سلام

دوستتون دارم

هر کسی و که داره این متن و میخونه دوست دارم.

امسال هم داره تموم می شه مثل سال های قبل و من خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که همه ی کسانی رو که دوستشون دارم زنده و سلامتن و خودمم هم همچنان نفس میکشم.

حس خوبیه. امیدوارم سال دیگه همین موقع همین حس و داشته باشم.

اتفاقات زیادی افتاده تا الان اما خوب به هر حال خدا محافظم بوده و هزار بار ازش ممنونم و ممنونم و ممنونم. 

شاید بنده ی خوبی نبودم براش اما همه ی تلاشمو کردم. امیدوارم توی سال جدید زندگی موفق تری داشته باشم.

خدای مهربونم... عزیزم... از اینکه همیشه باهام بودی ممنونم. عاشقتم

خدای گلم چند تا خواهش ازت دارم:

خدایا به همه ی اونایی که عزیزی رو از دست دادن و امسال سر سفره ی هفت سین جای خالیشو حس

میکنن صبر بده...

خدایا به همه ی آزادی خواهان آزادی بده ،این کوچیک ترین حق یک انسانه...

خدایا همه ی بیگناهان در بند و آزاد کن که پیش خانواده هاشون برگردن...

خدایا بهت التماس میکنم به تمام بیمارا شفا و استقامت بده...

خدایا تو بیناو توانایی پس نیازمندان رو بهتر از من میبینی...بهشون توانایی بده...

خدایا کاری کن که هیچ مادری فرزندشو گرسنه نبینه چون خیلی دردناکه...

 

                                                                        آمین

 

خدایا ...خدای عزیزم    دوست دارم


پ.ن: راستی وبم ۲ ساله شدا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 20:40  توسط راحیل  | 

خداحافظ

 

 

اینروزا چیزی برای تقسیم کردن ندارم

 

                                                       فعلا" خداحافظ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 22:20  توسط راحیل  | 

تلافی

 
دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید
 
بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من
 
شایسته این وضع نیستیم.
من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت
 
دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه
 
عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه
 
آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت
 
گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً
 
عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 23:2  توسط راحیل  | 

عشق مثل آتیش میمونه

 

یه ترانه ی قدیمی و قشنگ از لیلا فروهر 

 

عشق مثل آتیش میمونه(عاشق میدونه)

 

http://rs73.rapidshare.com/files/414723082/_Do_Parandeh_08_Eshgh_Mesle_Atishe__Tanin2Music_.mp3

 

داره اشکم دونه دونه

میچیکه از روی گونه

میریزه با هر بهونه

روی خاک پاک خونه

تو دلم غم کرده لونه

چی بگم از این زمونه

گل پونه زد جوونه

دلم از غصه میخونه

عشق مثل آتیش میمونه میکشه هر دم زبونه

تو که باشی یه نشونه تو دل هر کی که خونه

هر کسی شعری میخونه با نوای عاشقونه

بگین از عشق چی میمونه توی قلب این زمونه

عاشق اینو خوب میدونه که بهار عشق خزونه

راز تلخ عاشقی رو توی دنیا اون میدونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 1:27  توسط راحیل  | 

هیچ راهی نیست

چند روز پیش یه نفر داشت کلی نصیحتم میکرد که  برای غلبه بر نفرتت اینکارو بکن و اون کارو

نکن و با فلان کار خودتو سر گرم کن.سعی کن گذشته رو دور بریزی و توی حال زندگی کنی و

به آینده نگاه کنی.آدما اونقدری که تو فکر میکنی بد نیستن و خلاصه حدود ۲ ساعت داشت به

من آموزش میداد که چطوری با خودم کنار بیام!!!

بعدش کلی به حرفاش فکر کردم.جالب بودن روش های خوبی توش بود...اما الان یه اتفاقی افتاد

حالا من از اونم متنفرمم!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 17:55  توسط راحیل  | 

زود قضاوت نکنیم...

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از

شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال

حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند 

مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان ، زوج

جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر

جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد:  پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار

حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع

شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و

چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی

من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!

 

مرد مسن گفت:  ما همین الان از بیمارستان

بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در

زندگی می تواند ببیند!

 

 

تصمیم داشتم چند تا عکس بذارم اینجا که با یه پیغام نجومی مواجه شدم:

ثبت این پست به علت استفاده از لینک های غیر مجاز امکان پذیر نیست.

خدا لعنت کنه....

آخه مگه میخواستم چه عکسی بذارم؟

هر کی ندونه فکر میکنه زبونم لال زبونم لال....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 20:41  توسط راحیل  | 

فرار یه راه حله!

 

ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم 

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم   

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم

سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم   

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم   

آسمان کشـتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم   

گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم   

حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

 

 

سلام...

نمیدونم چرا اینجوری شدم

هر بار میام که دیگه نرم اما باز میرم و نا پدید میشم.مثل آدمای بد شدم.بگذریم...

قبل از هر چیزی بگم دوستون دارم.دوستون دارم و ممنونم که فراموشم نمیکنید.

 

امشب میخوام یه پست پرسشی بذارم .

 

همه ی ما توی زندگیمون حداقل یه بار دلمون خواسته که اینجایی که هستیم نباشیم

یا اینکه توی یه سن و سال دیگه ای باشیم.واقعیتش اینه که همه ی ما توی یه همچین

شرایطی قطعا" داریم از یه چیزی فرار میکنیم.یه چیزی که توی اون زمان یا بلد نیستیم

حلش کنیم یا حل نمیشه.

مثلا" من دلم میخواد ۵۵ ساله باشم و توی یه کشور غریب زندگی کنم.

اصلا" از جوونی خوشم نمیاد.دلم میخواد از جوونی بیام بیرون.دوران سختیه.یه جور فرار...

راه حله خوبی نیست اما خوب بالاخره اینم راهیه دیگه!

 

شما چطور؟؟؟ دوست دارید کجا باشید؟؟؟  چند سالتون باشه؟؟؟

به نظر شما کدومش هیجان انگیز تره؟؟

بچه شدن یا پیر شدن؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 22:32  توسط راحیل  | 

دوباره من!

دوباره من

 

و باز هم من...

 

سلام

 

وااااای انگار دوباره متولد شدم.

 

دوباره به خونه ی خودم برگشتم بعد از یه غیبت طولانی.

 

این بار عذرم موجه به خدا.یه عمل بود که با موفقیت انجام شد.

 

از این که این همه باهام بودین و فراموشم نکردین از همتون ممنونم.

 

از این که بهتون سر نزدم ببخشید.

 

و از اینکه روز تولدم یعنی ۱ اردیبهشت نتونستم پست بزنم دلگیرم.

 

خوب اینم یه اتفاق بود دیگه.

 

زندگی خیلی قشنگه مگه نه؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 2:38  توسط راحیل  |